خورشید آنلاین
من باقیمانده ی خدا در زمین او و انتقام گیرنده ی از دشمنان او هستم ...

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد...

منبع: www.hamgaam.ir

با تشکر از مهراب عرب پور





نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٠/۸/٧ توسط محسن شفیع زاده
طبقه بندی:  

اول اینو بخون

فرض کن این عکس تو توی آفریقاست

و تو با یه طناب به درخت وصل شدی و مثل لنگر کشتی تو هوا معلق هستی
یه شمع هم به آرومی داره طناب رو می سوزونه
و یه شیر هم اون زیر واستاده تا تو بیفتی و شیره ناهارشو بخوره
و تا زمانی که طناب سالم باشه تو هم زنده هستی ، کسی هم نیست که بهت کمک کنه
تنها راه اینه که شیر رو متقاعد کنی که شمع رو خاموش کنه
چه جوری تو این کار رو انجام می دی…؟!
یک معمای بسیار جالب ، میزان هوشتان را بسنجید
اول خوب فکر کنید اگه نتونستید به جوابی برسید ادامه مطلب رو کلیک کنید

 

آهنگ تولد … تولد … تولدت مبارک

را بخوان، شیر بی اختیار میرود 

شمع را خاموش میکند





نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٠/۸/٥ توسط محسن شفیع زاده
طبقه بندی:  

همی گویم و گفته‌ام بارها / بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی‌ست در کیش مهر/ برونند زین جرگه هشیارها

به شادی و آسایش و خواب و خور/ ندارند کاری دل‌افگارها

بجز اشک چشم و بجز داغ دل/ نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان/ میان دل و کام دیوارها

چه فرهادها مرده در کوه‌ها/ چه حلاج‌ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار/ مگر توده‌هایی ز پندارها

ولی رادمردان و وارستگان/ نیازند هرگز به مردارها

مهین مهرورزان که آزاده‌اند/ بریدند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رسته‌اند/ چه گل‌های رنگین به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپهر/ به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت سبزه به هامون و دشت/ زند بارگه گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جویبار/ در آیینهٔ آب رخسارها

رود شاخ گل دربر نیلوفر/ برقصد به صد ناز گلنارها

درد پردهٔ غنچه را باد بام/ هزار آورد نغز گفتارها

به آوای نای و به آهنگ چنگ/ خروشد ز سرو و سمن تارها

به یاد خم ابروی گلرخان/ بکش جام در بزم می‌خوارها

گره را ز راز جهان باز کن/ که آسان کند باده دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان/ که بسته است چشم خشایارها

به اندوه آینده خود را مباز/ که آینده خوابی‌ست چون پارها

فریب جهان را مخور زینهار/ که در پای این گل بود خارها

پیاپی بکش جام و سرگرم باش/ بهل گر بگیرند بیکارها





نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٠/۸/٢ توسط محسن شفیع زاده
طبقه بندی:  

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره  ، اونم بزحمت .
 
 استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ " 
 شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
    
 پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه  .  رفتند تا رسیدن کنار دریاچه .
 استاد از او خواست تا  نمکها  رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . 
 شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .  استاد اینبارهم از او مزه  آب داخل لیوان رو پرسید. 
شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود ..
 " 
 پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه  و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر
 بشه ،  میتونه بار اون همه رنج و اندوه  رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . "




نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٠/۸/٢ توسط محسن شفیع زاده
طبقه بندی:  

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!ا
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم.
با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!ا
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم
گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم
گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...





نوشته شده در تاریخ ۱۳٩٠/۸/٢ توسط محسن شفیع زاده
طبقه بندی:  
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin