خورشید آنلاین
من باقیمانده ی خدا در زمین او و انتقام گیرنده ی از دشمنان او هستم ...

واژه‌هایی که طعم درد می‌دهند

به خدا این پول‌ها جواب اجاره خانه را هم نمی‌دهد، چه برسد به خرج شکم و لباس/ 4 ماهه که داریم بی‌حقوقی را تحمل می‌کنیم به خدا ما هم آبرو داریم/ تو این زمونه حتی اگر کارگر رسمی هم باشی باز کارفرما می‌تواند تو را اخراج کند.

ایلنا: فضای اتاق مملو از جمعیتی است که به گفت‌وگو با هم مشغولند. صدای تق و توق کفش‌هایی که صاحبانشان آنها را برای ورود به اتاق در پشت در از پا در می‌آورند و بر روی قفسه‌های آهنی جای می‌دهند شنیده می‌شود.
از روی عادت با ورود هر نفر به داخل اتاق، سایرین به احترامش لحظه‌ای از زمین بلند می‌شوند، از روی تعارف میان آنکه تازه وارد شده با آنها که به احترامش از جای خود بلند شده‌اند سلام و علیکی رد و بدل می‌شود سپس تازه وارد در جایی به انتخاب خود یا به دعوت آنها که زودتر از او آمده‌اند می‌نشیند و دیگران باز به کار خود مشغول می‌شوند.
بیشتر اوقات محل اجتماع، اتاقی سرپوشیده است در اندازه‌های مختلف که کف آن با موکت یا فرش پوشیده شده و در گرداگرد آن برای راحتی حاضران پشتی‌هایی به دیوار تکیه داده شده است، جایی شبیه به نمازخانه یا حسینیه.
در یکی از قسمت‌های انتهایی اتاق یک میز با چند صندلی را قرار داده‌اند تا سخنرانان از پشت آن برای حاضرین صحبت کنند.
این نمای تقریبی محل برگزاری جلسات هفتگی شوراهای اسلامی کار استان تهران است که حسب محور و از روی نوبت الفبا در نمازخانه یکی از کارخانه‌های حومه تهران برگزار می‌شود.
ساعت از 9 صبح گذشته است اما چون تعداد حاضرین هنوز به حد نساب نرسیده، جلسه ساعت 10 به بعد کار رسمی خود را شروع و تا نزدیکی‌های اذان ظهر ادامه می‌دهد.
جمعیت حاضرین در قالب گروه‌های 2 تا 5 الی6 نفره در محیط نمازخانه پراکنده شده است؛ اعضای هر گروه که در گوشه و کناری به دور هم جمع شده‌اند مرکب است از اعضای شوراهای اسلامی کار کارخانه دور و اطراف که تا پیش از شروع رسمی جلسه با یکدیگر سرگرم بحث و گفت‌وگو هستند.
محور اصلی این گفت‌وگوها تحت تاثیر مشکلات اقتصادی تقریبا یکی است و حول نداری و گرفتاری حاضرین یا دوستان و همکاران آنها دور می‌زند.
صداها و فریادهایی که از تعجب یا تاثر شنوندگان حکایت می‌کند، در همراهی سخنرانان از جای‌جای محل جلسه شنیده می‌شود؛ در پاسخ به گوینده به ندرت پیشنهادی مطرح می‌شود آنچه که گفته می‌شود بیشتر جنبه دلسوزی و تایید صحبت‌های گوینده را دارد.
یک
مرد، سرش را از روی تاسف تکان می‌دهد و زیر لب با خود چیزی می‌گوید. با موهای جوگندمی و قامت چهارشانه میان سال به نظر می‌رسد. در شرکت واحد کار می‌کند، در حالی که تکیه داده با دیگران از متوقف شدن اجرای بازنشستگی مشاغل سخت و زیان‌آور در محل کارش صحبت می‌کند: «جدیدا هرچی راننده شرکت واحد درخواست بازنشستگی می‌کنن، سازمان تامین اجتماعی مخالفت می‌کنه. میگن شماها چون در سازمان دولتی کار می‌کنید نمی‌توانید از قانون بازنشستگی سخت و زیان‌آور استفاده کنید، بابا شرکت واحد فقط 10-12 هزار کارگر دارد که بیشترشون رانندن، کار سخت و زیان‌آور انجام می‌دهند، چطور این قانون شامل حال ما نمی‌شود...»
-«بابا این تامین اجتماعی هم دیگر شورش را در آورده، هر روز یه بهانه، هر روز یه ایراد، بابا این همه از پولمون بیمه دادیم تا از حقمون تا زنده و سرپا هستیم استفاده کنیم» این را مردی می‌گوید که در کنار دست راننده شرکت واحد نشسته است. با موهایی که از جلو در حال ریخته شدن است.
مردی که لباس آبی‌رنگ محل کارش را بر تن دارد و سومین و آخرین حلقه این گروه را تشکیل می‌دهد در تکمیل صحبت‌های مرد جوان می‌گوید: «یادمه همین چند سال پیش سر اجرای بازنشستگی سخت و زیان‌آور اینقدر این پا و اون پا کردند که کارگرا تصمیم به تجمع گرفتن.»
مرد راننده بدون توجه به این صحبت می‌گوید:« آخه تا همین چند ماه پیش، خیلی از همکارامون در شرکت واحد با همین قانون بازنشسته شدن، به خدا راحت شدن، حالا ما موندیم بلاتکلیف.»
مرد آبی‌پوش اینطور ادامه می‌دهد: « بابا اینکه چیزی نیست، حل شدنیه، همین قانون 25 ساله‌ها رو که یادتونه، فقط کارگرای کارگاه‌هایی که مجوز وزارت صنایع داشتن با این قانون بازنشسته می‌شدن، من شنیدم تو بعضی کارخونه‌ها که مجوز صنایع هم نداشتن این قانون اجرا شده، یعنی این‌طور که می‌گن صاحب کارخانه رفته مجوز گرفته و بعد خلاص...، مشکل شما که چیزی نیست، فقط باید خرج کرد».
مرد جوان در دنباله صحبت دوستانش می‌گوید:«تمام دلخوشی کارگرای قدیمی اینه که قبل از تعطیلی کارخونه یه جور بازنشسته بشن و بعد دوباره یه جا مشغول به کار بشن وگرنه فرق اونا با کارگرای قراردادی و پیمانی چیه، تازه کارگری قراردادی چون جوان‌تر هستن توی این بازار کسادی شانس بیشتری دارن.»
دو
دانه‌های کهربایی تسبیح میان انگشتان مردی می‌لغزد و با تاخیر بر روی دانه‌های قبلی قرار می‌گیرند، مرد چهار زانو نشسته است با چهره‌ای متفکرانه می‌گوید: «دیگر نمی‌دانیم چه کنیم، این ماه هم حقوق نداریم آخه چطور می‌شود یک بیمارستان را با 120 نفر این‌طوری برای چهارماه اداره کرد؟ شده‌ایم شرمنده در و همسایه»
«وضع ما هم که مزدمون را می‌دهند بهتر از شما نیست، سرمان پیش خانواده پایین است، همین دیروز قرار بود برای خرید بریم بیرون، خرابی ماشین را بهانه کردم، به خدا این پول‌ها جواب اجاره خانه را هم نمی‌دهد، چه برسد به خرج شکم و لباس» این را مرد دومی که کت و شلوار رنگ و رو رفته به تن دارد برای دلداری مرد تسبیح به دست می‌گوید و ادامه می‌دهد: «خدا شاهده همین هفته پیش از تعاونی کارخانه چند بسته بیسکویت و پفک خریدیم شد 4 هزار تومان، همه اینها خرج به روز بچه‌ها هم نیست حق هم دارن جوان هستن باید بخورن، چه چیزی از بقیه کم دارن، اما مزد من روزی 10 هزار تومان هم نیست.»
آن‌سوتر پیرمردی که کاپشن سربازی به تن دارد و به مخده تکیه داده است. در حالی که با ناخن‌های یک دست مشغول خالی کردن محتویات ناخن‌های دست دیگر است می‌گوید: «یادم هست سابق به این پول دستمزد برای یک خانواده با چند سر عائله کافی بود، هیچ وقت از خالی بودن سفره حرفی نبود. مسافرت‌ها و مهمانی‌ها برقرار بود، حالا اون که ماشین داشت با ماشین خودش اونم که نداشت با اتوبوس و تاکسی می‌رفتن و می‌اومدن. اما حالا هر چی که از اضافه کاری و کار دوم و سوم هم در می‌آری باز کم است، انگار دیگر برکتی در کار نیست.»
مرد جوانتری که مابین پیرمرد و مرد تسبیح به دست نشسته است این‌طور دنباله صحبت‌ها را می‌گیرد: «توی کارخانه ما هم چند وقتی هست که پولمون را با تاخیر می‌دن تازه نه تمام و کمال، قبلا دستمزد بیست و پنجم به بیست و پنجم هر ماه تمام و کمال توی حسابمون بود، هر 6 ماه یکبار هم پاداش اضافه تولید تازه به غیر از عیدی آخر سال، به هر مناسبتی جنس می‌دادن، قند، شکر، چایی، روغن، برنج، حبوبات، گوشت، مرغ، کنسرو ماهی، آجیل و شیرینی، شامپو، صابون، پودر رخت‌شویی، دفتر و مداد مدرسه و... هر چی که فکرش رو بکنی اما همه اینها ور افتادن، یا روغن نمی‌دن یا برنج نامرغوبه، چی بگم، ناشکری نباشد، همین‌ها کلی کمک بود که دیگر نیست.
وقتی هم که می‌گیم چرا ندادین، می‌گن حق شماها دستمزد و پاداش آخر ساله بقیه اگر چیزی هست لطف کارفرماست، اختیاریه نه اجباری.»
چهارمین سخنران، مردی است با ریش پرفسوری که به دلیل مصرف زیاد سیگار، لباسش بوی سیگار می‌دهد، میان قامت و کمی چاق او هم در تکمیل گفته دیگران می‌گوید: «تا بوده همین بوده، وضع اقتصادی خرابه، مگر نمی‌دونین رکود جهانیه، اصلا این دستمزدها جوابگو نیست، از قدیم گفتن دخل و خرج باید با هم جور در بیاد.»
مرد جوان: «اصلا همین امسال، مگه دستمزدها رو تغییر ندادن و بعد گفتن که نیمه دوم سال اضافه می‌کنیم، الان سه ماه از نیمه دوم سال می‌گذره و چند ماه بیشتر به پایان سال و اعلام دستمزدهای جدید نمونده اما هیچ خبری نیست».
مرد ریش پرفسوری ادامه می‌دهد: «تازه همین 7-8 سال پیش بود که قرار شد دستمزدها را به طور پلکانی چهارساله واقعی کنن. اما این اتفاق نیفتاد، بگذریم از این‌که معلوم نیست با این هدفمند شدن یارانه‌ها وضع چطور بشه، یکی می‌گه خوب می‌شه، اون یکی می‌گه بد می‌شه، یکی می‌گه پول آب و برق را به ما می‌دن اون یکی می‌گه نه خیر پول آب و برق از پولی که قرار بدن خیلی بیشتره ما که نفهمیدیم کی راست می‌گه و کی اشتباه می‌کنه؟
«همه این حرف‌ها برای من بی‌معنیه شما تو فکر فردا هستین و ما تو فکر نون شب، خدا نکنه کسی یه روز نداری بکشه اما ما 4 ماهه که داریم بی‌حقوقی را تحمل می‌کنیم به خدا ما هم آبرو داریم، خونه داریم، زن و بچه داریم و... چقدر قرض، چقدر شرمندگی» این‌را مرد تسبیح به دست می‌گوید و بعد دوباره شروع به چرخاندن دانه‌های تسبیح می‌کند.
سه
مردی که چهارزانو به زمین نشسته است، خود را جابه‌جا می‌کند به پشتی لم می‌دهد و پاهایش را دراز می‌کند تا خستگی در کند، انگار که می‌خواهد ذهنش را آزاد کند، سپس مکث کرده و می‌گوید: «انگار همین دیروز بود. تعطیلات عید تازه تموم شده بود و همه برگشتن بودن کارخانه که اسم اخراجی‌ها را رو اعلام کردن؛ غافلگیرکننده نیست؟ چند ماه دیگه هم سال جدید شروع می‌شه و معلوم نیست که چند نفر دیگر ممکنه این‌طور اخراج بشن، فقط شب سال نویی 5 میلیارد تومان نوشابه فروختیم.»
مردی که در کنار دستش نشسته و با گوشی همراهش مشغول است، سربلند کرده و می‌پرسد: «چقدر سابقه داشتن؟ چرا شکایت نکردن؟»
«همه قراردادی بودن، قرارداد همه هم آخر سال تمام شد، دست هیچکدام به هیچ‌جا بند نبود وقتی نمی‌شد براشون کاری کرد که دیگر سابقه مهم نیست.» جواب کوتاه مرد لمیده آنقدر روشن است که دوستش بی‌آنکه حرفی زده باشد خود را دوباره با گوشی همراه سرگرم می‌کند.
مرد لمیده ادامه می‌دهد: «دیگه آسایش نداریم، تو این زمونه حتی اگر کارگر رسمی هم باشی باز کارفرما می‌تونه تو را اخراج کند، دیگه وای به حال کارگرای پیمانی و قراردادی که حسابشون پاکه و کارشون با کرام الکاتبین، همین شهریورماه بود که می‌گفتن کارگرای رسمی شرکت نیرپارس اخراج شدن چون نخواستن قراردادی بشن.
مرد گوشی به دست هم که دیگر کارش تمام شده دنباله صحبت‌های دوستش را این‌طور می‌گیرد: «راست می‌گی دیگه هیچ امنیت شغلی نداریم، کار هم پیدا نمی‌شه، اما از همه بدتر وضع پیمانکاری‌هاس مگه همین ماه پیش نبود که کارگرای پیمانکاری سیمان تهران به دلیل تغییر پیمانکار اخراج شدن انگار نه انگار که تو این شرکت کار می‌کردن.»
مرد لمیده این‌طور ادامه می‌دهد: «راستی راستی وضع پیمانکاری‌ها از همه بدتره، تا وقتی که سرکار هستی باید بین ضایع شدن حقت یا اخراج یکی رو انتخاب کنی، تازه وقتی هم که پیمانکار عوض شد باید از اخراج شدن بترسی، توی این دوره زمونه رسیدن به سن بازنشستگی عمر نوح لازم داره یه روز قرارداد تموم می‌شه، بعد نوبت پیمانکاریه تازه باید شانس بیاری که کارخانه تعطیل نشه.»
چهار
عقربه‌های ساعت از 10گذشته‌اند، اختلاط گروهی همچنان ادامه دارد، بیمه تکمیلی، جلسات، هیات حل اختلاف طبقه‌بندی مشاغل، آیین‌نامه‌های شورای حفاظت فنی و... مسئول جلسه نگاهی به لیست حاضرین کرده و سپس آغاز به کار نشست هفتگی جلسه شوراهای اسلامی کار کارخانجات فلان محور استان تهران را اعلام می‌کنند سخرانان برای حاضرین به ایراد سخنرانی می‌پردازند از آنچه که بر جامعه کارگری گذشته و یا می‌رود تا بگذرد از وضع نابسامان اقتصادی و تلاش‌های نمایندگان کارگری برای حل آنها از تشکیل کارگروه‌ها و کمیته‌هایی که قرار است در مورد مزد، بیمه تشکیل شوند، توصیه و یادآوری در مورد تازه‌ترین تحولات هیات‌های تشخیص و حل اختلاف تا برگزاری جلسات مشترک نمایندگان کارگری با شرکای کارفرمایی، وکلای مجلس و مسوولان دولتی.
تمام آنچه که گفته می‌شود به نوعی دغدغه فکری شنوندگان، شرح مبسوط یا خلاصه رنج‌هایی است که در این سال‌ها کارگران آن را به امید بهتر شدن تحمل کرده‌اند.
با اذان ظهر، زمان جلسه نیز تمام می‌شود؛ هوای داخل سالن جلسه از تنفس حاضران نسبت به بیرون گرم‌تر و سنگین‌تر است؛
جمعیت درحال خروج است اما سالن هنوز جمعیت دارد، دوباره صدا تق و توق در بیرون بلند می‌شود. کفش‌هایی که در قفسه‌ها چیده شده بودند توسط صاحبانشان بیرون آورده می‌شوند تا دوباره پوشیده شوند، موعد جلسه تمام شده و میهمانان می‌روند، یک هفته صبر می‌کنند تا دوباره دور هم جمع شوند، درد دل کنند و باز از گرفتاری‌های خود بگویند.
گویی درد دل از تحمل رنج با آنچه که کارگران انتظارش را دارند همه در سالن بیان می‌شوند اما میان این دو به وسعت 10 سالن فاصله است.
 
 
منبع : وبلاگ: http://khorshidiran.blogfa.com/




نوشته شده در تاریخ ۱۳۸٩/٦/۱٧ توسط محسن شفیع زاده
طبقه بندی:  
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin