عادت نکرده‌ام هنوز...

مادر

دلم برایت تنگ شده، مادربزرگ.
این اولین عید بدون توست و من به این نبودن‌ات عادت نکرده‌ام هنوز.
به راستی زیر آن همه خاک آسوده‌ای مادر؟

جای سرم همیشه روی پایت بود و امروز روی سنگ سفیدی که تنها نشانِ شناساییِ توست.
امروز سرم را بر همان سنگ سفید گذاشتم و بی‌اختیار گریستم؛ برای تو، برای خودم و برای نبودن‌ات.
ای کاش هنوز این‌جا بودی.

«وقتی مادری بمیرد
قسمتی از فرزندانش را با خود به زیر گِل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم.»

/ 0 نظر / 9 بازدید